شور عشق

Contact me at my email: rohallah@gmail.com or my ID in yahoo mohsen70007

Tuesday, January 18, 2005

شاید که تو بیایی

زخم دل را چه کنم
خون دل خوردم
این زخم پر خون را چه کنم
اتش بودم خاکستر شدم
این خاک گلگون را چه کنم
مرحم زخم من کجاست
ان اوای دل انگیز کجاست
شاید که تو بیایی
به دیدار تن بیمارم بیایی
تن نزارم به قربان قدمت
زندگی ام فدای یک لحظه دیدنت

غروب ارزوها

دریای پر سخاوت چشمانت
چه ساده وبی ریا
مروارید های عشق را
به ساحل نگاهم ارزانی داشتند
ومن صداقت نگاهم
یک سبد پر از گلهای اطلسی را
پیشکش چشمانت کردم
ان روز
در طلوع قشنگ ارزوهایم
غروب سرد رویاهایم را ندیدم
چرا درخشش چشمانت
این را به نگفت
که جاده عشق تو
روزی به بن بست خواهد رسید
ودر این کوره راه من خواهم ماند
وخاطراتی از هم گسستهخاطره ای مثل ابر، خاطرهای مثل مه

سوگند

به عشق پاک تو سوگند می خورم اری
که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری
چقدر خسته بی روح وزرد می گذرند
به پیش چشم من این روزهای تکراری
ببین چگونه زمینگیر گشته ام بی تو
زبس می وزد از هر طرف گرفتاری
اسیر تیره شب بی پناهی ودردم
بدون تو منم واین کویر بیزاری
بیا مرا به نسیم تبسمی دریاب
تویی که از گل وعطر بهار سرشاری
تمام باغ دلم پر شکوفه خواهد شد
اگر که سبز نگاهت مرا کند یاری
تو شاه بیت غزلهای ناب من هستی
و صادقانه بگویم قسم به چشمانت
هنوز هم به امید زنده ام اری

شب

شبی تنها و یخ زده. بوی غروب دلگیر ادینه، ماندن را برایم تلخ تر می کند. می سوزد دلم هچون سوز سرمای استخوان سوز. تنها همدمم که در ظلمت و تاریکی شبم سوسو می کرد تاب ماندن نداشت ارام ارام همرنگ سیاهی شد. غم روزهای گذشته، کابوس وحشتناک و مخوف سیاهی تنهایی شبم، مرا در هم می کوبد.چشمانم با خواب در قهر است. اوای دلگیر وبغض آلودی از حنجره خسته ام بیرون می اید وبا اهنگ چک چک اب باران که از سقف چوبی خانه ی کاهگلی فرو می ریزد سکوت ظلمت را در هم می شکند. اسمان چهره بگشا، پگاه در انتظار است.

Friday, January 14, 2005

آه بم، به یاد بم

در کنار تک درخت آن ویرانه
دختری می گرید با آه و ناله
نی نواز بنواز آوای غم
برای من دل شکسته،
از قافله راهیان هزاران خاطره به جا مانده
برای آن دلهای شکسته که به امید فردا نشسته
بنواز ای نی نواز
از سوز دل برای جوان عاشق بم غریبم
شهر یارانم
که باران غم کرد پریشانش
بنواز ای نی نواز
با غم و اندوه
رقص زمین پیکر مادرم را در هم شکسته
خدایا چه طوفانی قامت پدرم از پای انداخته
آواز کودکان کو؟ خدایا
کوچه ها، خانه ها، آدمهای گرم و صمیمی
کجایند؟ خدایا
نخل ها تنهایند خدایا
باغبان نیست خدایا
باغ بی باغبان چه غمگین است خدایا
همین چند لحظه پیش
صدای تار ایرج می آمد
صدای شبگرد کوچه ها می آمد
همسایه ها را صدا کنید
بابا؟... فریاد کنید
وای خدایا
همه رفتند با لباسهای خاکی
چه زیبا بود همت مردانه با چشمان اشکی

Thursday, January 13, 2005

دریای طوفانی

چرا دیگر نمی تابی به این دریای طوفانی
هوا سرد است و خورشیدم نگو در بند و زندانی
تمام این غزل ها را به یمن انکه برگردی
کنم سیراب وبعد ازان سرراه تو قربانی
نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم
ودر هر قطره که اشکم می ریزد، تو پنهانی
سفر کردند ماهی ها از این دریای یخ بسته
تو تابستان من بودی شدم دیگر زمستانی
تو در من اتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
خودت این را به من گفتی ولی حالا گریزانی
من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم
که می گویند عاشق شد مگر این را نمی دانی
در ان لحظه امواجی مرا بر صخره می کوبد
تنم اهسته می سوزد در اندوه پشیمانی
به چشمی که می بوسی، حسادت می کنم اما
دلم ارام می گیرد که تو خوشحال و خندانی



پرواز خیال

پرواز خیال من بگذر و بگذار که این دل صد وصله باز هم بشکند تا خاک شوم که از خاک امدم. بگشا قفل سکوت سالیان سال این دم فرو بسته را تو ای مشکل گشا . شرم شربت تلخ تنهایی من است سکوت اوای خوش تمام لحظه هاست. باغبان فرصت کاشتن گل را در این باغچه فرو ریخته ی دل مرا نداشت این چنین خار و خونین جگر می کند . وای از این همه بی وفایی.

شب من

خسته ام در غروبی ماتم زده صدای بال زدن پرندگان به سوی خانه غروب غم انگیز پاییز با درخت های عریان بغض گران گلویم را می فشارد. غرور مغلوب اشک چشمهایم می شود و غربت تلخ ترین لحظه هایش را برایم مهیا می کند. خنده زهری دردناک است وشادی بی معنی وبی مفهوم. زیبایی که روزگاری در حسرت دیدارش بودم دوزخی زشت خو خود نمایی می کند. ان روز برای تنهایی من شب بود زیرا خورشید هم در پشت ابرها به حال من می گریست. روزی که برای تنهایی من تیره تراز شب بودخوف تنهایی در دل شب من را پریشان تر کرده بود.

آهی از دورانی

در دلم اهی زدورانی مانده است تصویری در وجودم از گل زیبایی مانده است شور شوقی که ان نرگس مست در وجودم اورد پدید سالهاست که غم هجران رویش چهره ام غمگین می کند لب خندانش چون شکوفا می نمود قامت زیبایش را به یاد دارم که اتش دل از دیدنش شعله ورمی گردد افسوس که دیگر چاره نیست. ان صنم با ان صفای دل انگیزش بارها بر این قفل دل چه مشت ها کوبید دل دیوانه ام پر می کشید ولی اما سکوت دهانم یک بار هم شکست ای نگاری که در جانم ماوا نمودی کجایی ای گلی که عطر عشق می دادی کجایی. ای که به درد تو من پریشان می شدم با غم تو بی می با اشک ریزان می شدم ای که با گیسویت زنجیرها ساخته بودی بر تنم با نگاهت افسون کرده بودی پیکرم. به من بگو این پرواز چه بود این همه مهربانی در تو بود نامهربا نیت چه بود. با کسی بی وفایی هرگز رسم تو نبود این پریشانی من از سحر جادوی که بود. نازنین من ناز ترا به صد مهنت کشیده ام بار گران عشقت را در شبانگاهان با سوز دردناک گفته ام گرلایق نبودم چرا ساختی افتابی که نور می دادی چرا رفتی. با دستان تهی کاخی گل می ساختم دردیوارش را به عشق تو با خون خویش رنگین می ساختم. ولی رفتی مرا تنها گذاشتی نا مهربان غریب خسته را تنها گذاشتی. حیله ها از کردار نبود نیرنگ ها در وجودت نبود. سپید زیبای من بخت سیاه کردن کار تو نبود. اگر ترا با زور تجمل برده اند روزی اید اتش زنم ان کاخ را بر هم زنم کلبه ی شیطان را. عاقبت دامنت را پر از گل می کنم داستان سالهایم را برایت تعریف می کنم قصه ی نا گفته را روزی برایت تعریف می کنم.

ابی ابی تا خدا

ان هنگام در ظلمانی ترین لحظه های زندگی دوستها دشمن شوند خنده ها محبوس شوند. نگاه ها بوی غم دهد ، دست ها خالی، سینه ها انباری از عقده ها، رنج ها، کینه ها. گم می شوم در زمان بی کسی ، روزها خوفناک تر می شود. شب ها اوای غریبی می سراید. می سوزم از گرمای این همه حیله ها ، نیرنگ ها ، مکرها.
وامانده از همه جا ، در این شلوغی کوچه ها حقیقت را باید پیدا کرد تا شمع راه غرق شدگان دنیای تنگ تاریک شود.حقیقت گم شده خوبان ، غبار تظا هر حقیقت را گرفته است. من در لابه لای برگهای سبز سرو ، من از شمیم عطر گلهای وحشی، من از چکاوک، پرندگان من از جوشش اب زلال چشمه ها، من در عمق اقیانوس ها ومن در یک قطره اب ابی دریا تا ان اختران کهکشان ابی، حقیقت مطلقی را یافتم که افریننده ی ان خالق بی همتای همه ی ادمهاست. چرا؟ چشم ها را بسته اید گوش ها را از پندها و این اهنگ حق خواهی بسته اید گویی چشم ها از این همه نورانیت بسته اید. قصه ی حق خواهی نفی تمام پلیدی هاست گریز از هوسهاست سخن گفتن با حق ضرورت تکامل است نیاز مطلق دردمندان . شوق دیدن حق، چشم قلب را روشنی بخشد. اسمانی از خوا سته ها با پرواز دستها به سوی درگاه بی انتهایش اجابت می شود. بوی خوش بندگی را باید در سجا ده عشق شنید. لحظه های خوش زندگی را باید در برابر عظمت بی پایا نش سپری کرد. تا جاو دانه ترین عطر های عزت بخش را در وجود فانی خود حبس کنید. بیایید در سخت ترین تنگناهای زندگی صا دقانه دو رکعت نماز عشق بگذاریم تا عطوفت را گسترش دهیم. ای رهرو ازرده خا طر، ای از همه جا مانده، ای که دیواره های ارزویت فرو ریخته ادمهای کنارت رنگ باخته، دیگر برای شبهایت با ان همه زیبایی، خلوتگاه غم و درد است. از کنج عزلت وتنهایی بیرون آ. بی ادعا منتظر باران باش. نظاره گر جست و خیز پرنده ها باش.و با گوش دل نجوای پرندگان را بشنو ترا به ذکر خدایت می خوانند. سحر به مهمانی شبنم ها برو، با دل خسته و شکسته همراه با غنچه ها، شکوفه ها، نسترن ها وضو ساز. عا شقانه ترین نماز را در برابر معبود خویش به پا دار. اکنون صدای پیرمرد موذن در شبی غریب سپیده دم به یاد ما ندنی را با اوای ملکوتی اش ترا می خواند. دوستی وفادار، رفیقی که همیشه در کنا رت خواهد ماند اگر عزم ماندن را در وجودت تا زمان وصال زنده نگه دارید.

Sunday, January 09, 2005

سلام

بزودی نوشتنو در این وبلاگ آغاز میکنم